تبليغاتX
مدامم مست می دارد


می ایستم روی خط ممتد وسط جاده و چشم می دوزم به نقطه ی روشنی که نزدیک و نزدیک تر می شود...

پلک هایم را می بندم و به استقبال نگاهت می روم، به استقبال دست هایت که به آغوش باز می شوند، به استقبال لب هایت که...

خط های ممتد خیلی وقت است که تبدیل به خط های کوتاه فاصله دار شده اند، یادم هست کی بود اولین فاصله روی جاده آمد؟...

به گمانم در تاریکی بود که دست هایت را گم کردم، شاید هم در یک هیاهو نگاهت را از خستگی چشمانم دزدیدی، یا سرمای خیالت بود که داغی لب هایت را از جای جای روح پریشانم ربود...

نور شدیدی می نشیند بر پلک های بی جانم، صدای مهیبی می پیچد در جاده، به گمانم ستاره ای سقوط کرده باشد...


+ نوشته شده در 90/07/21ساعت 20 توسط نسیما |


می ترسم پلک بزنم! که پلک بزنم و بعد در ورطه ای باشم که تو در آن نباشی ... ورطۀ بدون تو، در قاب چشمان من، قیامتی جهنم وار می شود!

می ترسم پلک بزنم و چشم باز کنم و شیرینی عادت های با تو بودن ام از دست بروند! می ترسم ...

می ترسم پلک هایم را به هم فشار دهم و اشک های پشتشان صورتم را خیس کنند و خیس کنند و خیس کنند ... می ترسم خیسی اشک ها بدون لطافت دستان تو که همیشه داغی قطره های اشکم، با خنکی سرانگشتان تو از روی گونه هایم پاک می شده خشک شوند، می ترسم پلک هایم را ...

می ترسم پلک بزنم و دنیایی که در پس گشایش چشم هاست تعریفی عاری از تو داشته باشد، و آنی و لحظه ای تهی شوم از زندگی و پلک هایم بسته شوند، و سنگین تر از آن می دانی ... که در پس بسته شدن چشم ها قیامتی به پا شود، قیامتی که تویی نداشته باشد که مرا بخوانی یا برانی ...

من ... فقط ... من فقط ... فقط تو باش ... همین ... همین مرا بس است و بس است و بس است ... همین ...

تو باش که من نگاه خسته ام را، با اطمینان به دیدن ات، پشت پلک های بسته ام یا در ورای چشمان بازم آرام دهم ...


... و فرا رسیدن قیامت تنها یک چشم برهم زدن یا نزدیک تر از آن است ... (نحل 77)



+ نوشته شده در 90/06/03ساعت 16 توسط نسیما |

ستاره ها در مکان هایی از فضا که حاوی توده های عظیم گاز و گردوغبار است متولد می شوند. گاه براثر جاذبه ای که در این توده ها ایجاد می شود این گازها و توده ها به هم نزدیک تر، گرم تر و متراکم تر می شوند و در این زمان جسم ستاره براثر برخوردهایی که تحت نیروی جاذبه، حرارت و گرمای درونی این توده ها رخ می دهد شروع به شکل گیری می کند...

در ستارگان بزرگ وزن زیاد ستاره فشار زیادی را به هسته وارد می کند و حرارت و دما را به سرعت بالا می برد. این ستارگان سنگین و بسیار روشن و درخشان هستند ولی عمر کوتاهی دارند...

بغض گلویش با دود سیگار مرد قاطی شده بود و راه نفسش را تنگ کرده بود. چشمانش را دوخته بود به سقف. مچ دستهایش از زبری طناب دورش می سوخت. اهمیتی نمی داد. یاد بچگی هایش افتاد! نمی دانست چرا! چشمانش را بست و آرام در خاطرات خوش آن موقع ها غوطه ور شد...

تیزی چاقوی مرد روی ران های لختش درد را پیچاند توی سرش. قطره های اشک بی صدا صورتش را خیس کرده بود. مرد سنگینی تنش را روی بدن ظریفش رها کرد. سرش را که بالا آورد چشم هایشان بهم خورد! صورت مرد آفتاب سوخته بود. ریشش را نامنظم تراشیده بود. گوشۀ بالای لبش جای خراشی عمیق به چشم می خورد. ابروهایش کلفت بود. سعی کرد آنچه را در چشم هایش بود بخواند. خالی بود! ترسش بیشتر شد! و مرد بی تفاوت ادامه داد...

و هر لحظه دخترک بیشتر حس می کرد در سیاهچاله ای فرو می رود که گنگ است و سنگین...

زمانی که یک ستاره به بالاترین میزان درخشش می رسد در حقیقت به زمان افول و مرگ خود نیز نزدیک می شود. هسته سردتر شده و منبسط می گردد و از تراکم آن کم شده و از درخشندگی و فروغ ستاره کاسته می شود. ستاره لحظه به لحظه تیره تر، تاریک تر و کم فروغ تر می شود و درخشش آن کاملاً متوقف می گردد. در این زمان ستاره تبدیل به جرمی سیاهرنگ شده و زندگی اش پایان یافته و پس از میلیون ها سال درخشندگی می میرد...


پ.ن. پس از میلیون ها سال درخشندگی می میرد...

       می میرد...


+ نوشته شده در 90/05/22ساعت 22 توسط نسیما |


راه دل عشاق زد آن چشم خماري                                    
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
اي قصر دل افروز که منزلگه انسي                                                     
يا رب مکناد آفت ايام خرابت

درد می پیچد توی سینه ام. پلک هایم را بهم فشار می دهم و تمام سوزشش را با بغضم می دهم پایین! نفس عمیقی می کشم و منتظر تلاطم بعدی قلبم، نگاهم را می سپارم به بی اعتنایی چشمانت که ویترین مغازه ها را با همۀ جزئیاتش، انگار که مکاشفه می کند!
گاهی که درد امانم می دهد، ملایمت دستانت را در دستانم تصور می کنم و شتاب تند عطر تنت را با تمام نفسم به این سینۀ از پا افتاده می کشانم! آرام نمی گیرم...
"روح ما بسیار ساده است واین بزرگترین امتیاز آدمی ست. تمام رخدادهای حزن انگیز زندگی درجهت یاری انسان برای ساده کردن روح اوست"... استاد با هر حرکت دست، هر کلمه را با حرارت خاصی ادا می کند... دوباره غرق می شوم در تن صدایت که آواز سرو چمان شجریان را زمزمه می کند... هرچه می گردم پی سادگی روحم، می بینم که ذهنم بیشتر گیج می شود! یا روح من روح آدمی نیست یا تو جزء رویدادهای حزن انگیز زندگی ام محسوب نمی شوی!
فکر می کنم به دیوار سفید روبرویم، به سقف سفید بالای سرم، و می ترسم از این همه عادت بی تو! طاق باز که می خوابم، چشمانم فقط یک حجم سفید می بیند، یک قاب تهی و ساده! در میان نگاهم می گنجانمت تا از اضطراب سراب بالای سرم خلاص شوم!
با خودم صادقم! می دانم چنگ زده ام به زلال چیزی که تو آنی! و حتی کلمه ای هم نمی یابم تا برای خطاب آنی که تویی به زبان بیاورم! چقدر ناتوانم در برابر خودی که تو آفریده ای در این دردهای مدام سینه ام! در این شراب بی مستی!
از پا می افتم! از این همه تکان های وحشیانه ای که روحم دیده و جسمم دوام نیاورده...
...
گل های خشک را روی سنگ قبر می گذارم و چند گام عقب می روم تا گردی صورتت از میان تور سیاه روی سرت بهتر در قاب دوربین جا شود...
...
چند سالی هست که این عکس روی دیوارسفید اتاق جا خوش کرده و برای دانشجویان درس فلسفۀ استاد گواه بر سادگی یک روح پر تلاطم شده...

+ نوشته شده در 89/07/28ساعت 23 توسط نسیما |

چه با شتاب آمدی! گفتم: برو! اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.

گفتم: بس است، برو!

گفتم: این جا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.

اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونه های من خیس شد.

بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چقدر شلوغ است!

و تو خوب دیدی که آنجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و

مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و

تنهایی و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و آشوب و مه ومه ومه و

تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت

درهم ریخته بود ودل گیج گیج بود.

و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود.

گفتی: اینجا رازی نیست! گفتم: راز؟ گفتی: من رازم.

و آمدی تا وسط خط کش ها.

بعد چشمانت از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب درگرفت.

آن چنان که نزدیک بود دل ازجا کنده شود و من می دیدم که

حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و

تاریکی ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دلتنگی و

غربت و اندوه، مثل ذرات شن در شن زار،

از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی

در آغوش توفان گم می شدند.

خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک.

و تو در دل هبوط کردی.

گفتم: چیستی؟ گفتی: راز!

(مصطفی مستور)


پ.ن. دستم به نوشتن نمیرود... شاید دل من هم هبوط می خواهد!!


+ نوشته شده در 89/06/25ساعت 14 توسط نسیما |


خدا به فرشتگان خطاب می کند که من می خواهم جانشینی برای خود در زمین خلق کنم و فرشتگان به فریاد می آیند که باز می خواهی در روی زمین کسی را بیافرینی که به خونریزی، جنایت، کینه و انتقام پردازد! و خداوند می گوید: "من چیزی را می دانم که شما نمی دانید." پس خداوند اراده کرد که روی زمین خلیفه ای برای خود خلق کند، و انسان را از گِل یا لجن خشک شده آفرید و سپس از روح خود در این لجن خشک دمید و انسان خلق شد.

انسان ساخته شده از لجن و روح خداوند. یک بعدش میل به لجن وپستی دارد، تمایل به رسوب شدن، ماندن و توقف. گِل رسوبی طغیان ندارد، حرکت و موج ندارد و ته نشین شده. و بعد دیگر، یعنی روح خداوند، میل به تعالی دارد، صعود و بالا رفتن تا آخرین قلۀ قابل تصور. فاصلۀ بین این دو بعد از گِل تا روح خداست.


می ایستد جلوی آینه. زل می زند به چشم هایش. کنارش می ایستم. نگاهم نمی کند. مات مانده. موهایش روی شانه هایش ریخته، بینی کشیده، لب های پر، پیشانی بلند... در کل که نگاه اش کنی زیبا است و شاید هم فریبنده! اما... اما یک چیزی در صورتش کم است. نگاهش مات است. به چشم هایش که خیره شوی می فهمی تهش چیزی نیست. تهی است! ترس می دود در جانت. چشمانش قاب خالی را می ماند که "هیچ" دارد! بی رمق، بی هیچ حس تلخ یا شیرینی، بی هیچ چیزی. پر است از همۀ "هیچ ها" و خالی از همۀ "چیزها"...
می نشیند روبروی آینه. کیف لوازم آرایش را خالی می کند روی میز. مدادی برمی دارد و با مهارت می کشد به چشم هایش. سایه، ریمل، خط چشم... آرایش چشم ها تمام می شود. خم می شود و دوباره زل می زند به تصویر نگاهش در آینه. رنگ ها زیبا ترکیب شده اند. صورتش تابلو نقاشی قشنگی شده! الالخصوص چشم ها! اما قاب همچنان خالی است. صورتش گر می گیرد. می گردد پی "چیزی" در نگاهش. اما نیست! مشت هایش از خشم گره می شود. خیره تر می شود تا ته نگاهش جرقه ای ببیند. اما... به تندی رو برمی گرداند سمتم. یک گام عقب می روم. داد می زند: کار من نیست! پیدا کردنش در این چشم ها کار من نیست! درمانده شده...

تکه های ذهنم را جابجا می کنم! ...

خاکستر سیگار پک نزدۀ وسط انگشت هایش تا نصفه رسیده. همان طور خیره به زمین مقابلش می گوید: تا حالا شده حس کنی روی یک لبه ای؟! لبه ای تیز! موندی همون جا. بی هیچ انگیزه ای واسۀ پرت شدن به یکی از دو طرف اون لبه. بعضیا می گن رسیدیم ته خط. خودشونو خلاص می کنن. اما کار من یه جایی گیر کرده. جایی که زندگی یا مردن به حالم توفیری نداره. واسه همین حسودیم میشه به اونایی که لااقل می خوان بمیرن. کلاً انگار دیگه حس خواستن چیزیو ندارم. ته چشامم همینه. رمق نداره. دور و وریام نمی دونن ها! آخه کسی ته چشارو نیگا نمی کنه. ته نگاها، این دوره زمونه فوقش تا همین ریخت و سرو وضعت میره و لاغیر!...

...

دارم می گردم دنبال چیزی که به این چشما صفت "دیدنی شدن" بده! که اگه خواستی تهشو نگاه کنی نترسی! ...

پ.ن. انسان؛ دکترعلی شریعتی؛ مجموعه آثار 24
+ نوشته شده در 89/05/22ساعت 17 توسط نسیما |


وقتی حرف می زنم به صدایم گوش نده!

حرف هایم را با چشمانت از دلم بخوان...

خواستنت را در وجودم لمس کن...

وقتی می خواهمت،

خواستنم را در میان خشمم گم نکن...

فقط باید همۀ آنچه را داری و نداری بدهی تا هیچ شوی...

و از میان این هیچ به همه برسی...


+ نوشته شده در 89/04/19ساعت 20 توسط نسیما |


می نشینم کنارت.

 تمام تن ام از خشم می لرزد.

نمی خواهم نگاهت کنم.

ناراحتم، گیجم، سنگینم...

اما وقتی دست هایت را می بینم که به دنبال مامنی سرگردانند،

چشمانت به دنبال آرامشی هی می آیند و می روند،

پلک هایت از سنگینی تنهایی ات بسته و خیس مانده اند...

زیر بار غم ات دوام نمی آورم.

همۀ خشمم را با بغض گلویم قاطی می کنم و قورت می دهم.

خردم می کند...

اما با تمام مهرم به آغوشت می کشم...

و آرام می گیری...
+ نوشته شده در 89/03/24ساعت 18 توسط نسیما |

 

آوار که روی تن کسی می ریزد زخم های بدن اش نمایان است.

همه دل می سوزانند و دلداری اش می دهند تا دردهایش تسکین یابد.

اما وقتی روحش زخمی است...

کسی نمی بیند.

درونش تکه تکه شده و روی هر تکه

دردی به وسعت تمام روحش سنگینی می کند.

کهنه شدن کبودی های عمق وجودش را

هیچکس از آدم های دوروبرش نمی بینند...

اما تو که روحش را دیده بودی، لمس کرده بودی،

همان طور که انگشتانت پوست تن اش را...

پس تو باید می دیدی که این زخم ها با درونش چه می کند.

دیدی؟!

آه! این چه سوالی است می پرسم من!

گاهی زخم ها را خود می زدی...

پس دیده ای...


+ نوشته شده در 89/02/28ساعت 1 توسط نسیما |

آخ که چه بد است! چه بد است که وقتی چشم دوخته ای به انتهای آسمان یک نفر، بی خبر، بزند پس کله ات و نگاهت از آن بالا غلط بخورد و بیفتد ته یک چاه در ناکجا آباد! سقوط! آن هم نه روی زمین، ته چاه!
 
چاه چند خصیصۀ بد دارد که کلافه ات می کند. اول اینکه تاریک است و نمور. و تو که در نور و گرمی آفتاب بوده ای، این تاریکی و سردی سردرگمت می کند، از تک و تای زندگی می اندازدت و می افتی توی خط صرفاً زنده ها! زندگی کردن یادت می رود و توی چاه گم می شوی. دوم اینکه اگر طنابی برایت پایین نیاندازند راه به جایی نداری. می شوی سنبل رکود!

و من هم روزی از پرواز آسمانی به سکون چاه افتادم. یکی از راه نرسیده و رسیده، آمد و بی آنکه اجازه بگیرد، پا گذاشت روی فرش سلیمانی ام و ناغافل زد پس کله ام! افتادم توی چاه!

توی چاه خیلی چیزها بود ولی بیشتر مهم ها نبودند! خوردن بود، خوابیدن بود، خنده بود، گردش بود، ... همه چی بود ها! اما این همه چی یک چیز اساسی کم داشت. من بهش می گویم "رمق زندگی". انگار کن از شعر آهنگش را بگیری و طوطی وار بخوانی اش. یا از درخت رنگ سبز برگ هایش را بگیری و نقاشی اش کنی. و مهم تر از همه! انگار کن آدمی را منهای قلبش کنی، منهای دلش، منهای روحش!

گاهی آدم ها با پای خودشان می روند ته چاه! پلکانی می گذارند سر چاه و پله پله از دیوارۀ چاه می روند پایین. و حواسشان هم نیست که نور ذره ذره کم می شود. یک آن به خودشان می آیند و می بینند که ای داد بیداد، روشنی نمانده. اما می دانی فرق من و بعضی های دیگر با این آدم ها چیست؟! این ها پلکانی داشته اند که با آن خودشان را رسانده اند این پایین و بازهم می توانند از همین پله ها برگردند بالا، به سطح، به عمق زندگی! اما من را ناغافل انداختند اینجا! یعنی یه جورهایی برایم تصمیم گرفتند که حالا سقوط کن و گم شو!

وقتی این پایینی و کسی طنابی برایت نمی اندازد پایین، دو راه می ماند: یکی اینکه بمانی به انتظار معجزه! کسی از آن بالا رد شود و بیاوردت بالا. این راه بدیش این است که آدم هایی که آن بالا هستند اصولاً این پایینی ها را نمی فهمند. و می دانی دلیلش را؟! شاید چون این پایینی ها طوری اند که ظاهرشان درد درونشان را نشان نمی دهد. و دلیل مهم دیگر اینکه، آقاجان! توی این هیری ویری قرن 21، کی حوصله دارد بیاید سر چاه من و تو، طناب پیدا کند، ... اوووووه! دردسر دارد. آدم های دیگر، خودشان اندازۀ کافی درگیری دارند با چاه هایشان که وقتی برای من و تو نمی ماند. پس بی خیال این راه!

و اما راه دوم! سخت است و ممکن است بارها و بارها سکندری بخوری و کله پا شوی! اما یه چیز خوب دارد، اینکه آخرش اگر به نور رسیدی، به شوری که گم کرده بودی، از شیرینی اش سیراب می شوی و می مانی در جایی که می دانی کجاست! از آنِ تو می شود. راهش هم این است که از آن چاه راه را پیدا کنی به "خانه"، به خانه ای که می خواهی در آن همۀ خوبی های زندگی را باهم داشته باشی. بعضی ها کم کم از دیوارۀ چاه خودشان را می کشند بالا، بعضی ها هم از همان ته چاه راه باز می کنند و می رسند. بعضی ها هم در همان چاه خانه می سازند و با چیزهایی که "معناواره"! هستند خانه را روشن می کنند، بعضی ها هم ... حالا دیگر انتخاب با خودت!

پ.ن. یه چیزی هست که همیشه کلافه ات می کند. کسی که باعث سقوطت در چاه می شود، در خیالش خطایی مرتکب نشده! پس گردنی را به محبت تعبیر می کند!

+ نوشته شده در 89/02/10ساعت 13 توسط نسیما |